هفته پیش که عید قربان بود. شبش تصمیم گرفتیم با دایی اینا بریم قم و جمکران. فردا صبحش که پنجشنبه بود ساعت 7 و نیم راه افتادیم سمت قم.این اولین مسافرت زیارتی مه یاس بود.
مه یاس از 7و نیم که بیدار شد دیگه نخوابیددددد تا ساعت ده که برگشتیم تهران.
تو راه صبحانه خوردیم و مه یاس از دیدن بچه های دایی شدیدا ذوق کرده بود تا جاییکه صبحونه رو فقط از دست فاطمه سادات خورد.
بعدم با محمدامین رفت تو ماشین دایی و نمیخواست بیاد تو ماشین خودمون اخرش با زور و گریه اوردمش تو ماشین.
یکراست رفتیم حرم و زیارت کردیم. ناهار رفتیم خونه دایی بابا که قم هستند. بعد هم ساعت 3و نیم رفتیم جمکران تا بعد از نماز و بعدم برگشتیم تهران. متاسفانه یادم رفته بود دوربین ببرم.
فرداش که جمعه بود تولد محمدصالح پسر عمو احمدرضا بود .مه یاس هم حموم رفت و اماده شد و ساعت 4 رفتیم اونجا که به مه یاس خیلی خوش گذشت هرچند بچم تا به چیزی دست میزد محمدصالح دعواش میکرد و اخراش دیگه واقعا کار داشت به جاهای باریک میکشید که بابایی اومد و برگشتیم خونه.
این روزا عشق مه یاس شده دبش یا همون کفش. تا جاییکه دیروز تو خواب بیدار شده بود گریه میکرد مامان دبش. بچم خواب کفشاشو دیده بود.
به جوراب هم میگه پا . تازه سلامم میکنه میگه دلام.به خداحافظ میگه افس.
دیروز رفته بود سرکابینت زد و نمک پاشو شکوند برگشته به من میگه مامان جایو یعنی جارو کن.
تا تلوزیون روشن میشه میگه نی نی یعنی بزن برنامه کودک ببینم.
شیر که میخواد هم میگه که خیلی با نمکه.
دیشب هم رفته بودیم عروسی که مه یاس خیلی خوشش نیومد و اخراش خسته شده بود.
مه یاس در تختخواب:

کار جدیدت که پوشیدن لباسای منه الانم شلوار منو پوشیدی رو لپتم که چندوقت پیش خورده بودی زمین و کبودیش تو عکس پیداس:

مه یاس در تولد:

برچسب:
نویسنده: morad